چنان شرمسارم از کندی ذهن خویش که به دنبال جایی جهت استتارم.....
هنوز هم تفاوت سکوت را نمی دانم که کدامین را به رضا مفهوم کنم و کدامین را به خداحافظ..........
|
پائیز
ای فصل برگ ریز ای آنکه بر جنازه برگ درختان باغ جز گریه هیچ کار دیگر نمی کنی گر گویم که دوسترت می دارم از بهار آیا باور می کنی؟ (ناشناس) |
من از جنگلهای انبوه به سوی تو امدم......
تو طلوع کردی و من مجاب شدم
کنار بهار به هر برگ سوگند خوردم و تو در گذرگاههای شبزده عشق بازه را اختیار کردی
من هلهله شب گردان اواره را شنیدم..........
در بی ستاره ترین شبها لبخندت را اتشبازی کردم
*الیاس سهرابی*

"بهار افسونگر "
دل گمراه من چه خواهد کرد
با نسیمی که می تراود از آن؟
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطر های سر گردان
من ز شرم شکوفه لبریزم
یار من کیست ای بهار سپید
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست ای بهار سپید
در بهار او ز یاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار ای بهار افسونگر
من سرا پا خیال تو شده ام
*الیاس سهرابی*

یه روزی یه ادم بزرگ رو میشناختم که خیلی بزرگ بود!!
به فرشته اومد و بهم گفت اینا همش یه نقابه!!!
خوب که نیگا کردم دیدم یه بچه کوچولو هست که خیلی ترسیده........
دلم میخواست دستشو بگیرم و باهم بازی کنیم.........
از کوه ودشت رد بشیم و بالا بایین بریم..........
ولی نمیشد!!!!!
اخه اون انقد ادای ادم بزرگا رو در اورده بود که خودش باورش شده بود................
بقول شازده کوچولو"امان از این ادم بزرگا!!!!!!!!!!!!! "
*بهاره دادرس*



